همه
لرزش دست و دلم
از ان بود
كه عشق
پناهي گردد
پرواي نه
گريزگاهي گردد
اي عشق اي عشق
چهره آبيت پيدا نيست.
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
برسرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.
همه
لرزش دست و دلم
از ان بود
كه عشق
پناهي گردد
پرواي نه
گريزگاهي گردد
اي عشق اي عشق
چهره آبيت پيدا نيست.
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
برسرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
روزگارا، تو اگر سخت به من میگیری
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند
لیک باور دارم، دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد
وقتی خسته ام
وقتی کلافه ام
وقتی دلتنگم
بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
... غرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است...
مرا ببخش که "ساده بودنم"، دلت را زد
مرا ببخش اگر "عشق ورزیدنم"، چشمانت را بست
می روم تا آنان که توانا ترند، تو را به "پوچ بودنت" برسانند...
آنکس که رفتنیست بگذار برود ..
التماس به ماندنش نکن
بودنش هم به اندازه نبودنش
درد و رنج دارد
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
سينه ميسوزاني اي دل چو مي آغازي سخن
بس کن اين شب ناله هارا از چه خواهي رنج من؟
جرم و تقصير از تو بود از يار ديرين بد نگو
هرچه کرد آن يار شيرين با تو ناز شصت او
هرزگي کردي سزاي هرزگي رسوايي است
حاصل رنگ و ريا در عاشقي تنهايي است
از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختي
سينه ي رنجور من در التهاب انداختي
در کفت بود آنچه عمري آرزو ميداشتي
پرنيان بنهادي و بار کتان برداشتي
اي دل ديوانه بشنو اين مرام زندگيست
او که گريان کرد چشمي را نصيبش خنده نيست
وصف گلرويان شنيدي پا ز سر نشناختي
عيش نا اهلان گزيدي تا گل خود باختي
در پس و پيشت گل خوش عطر و بو بسيار بود
ان گلي کز جور تو پژمرده ميشد يار بود
همچو شاهين بر ستيغ قله ها پر ميزدي
مسخ موشي گشتي و از قله پايين امدي
با همه خوردي ز تو آرامش و شادي ربود
آنچه پايينت کشيد از قله ها نفس تو بود
در خم بيراه از خود پشت پا خوردي دريغ
رفت عمري و نديدي از کجا خوردي دريغ
هر نگاهي محرم ديدار روي يار نيست
هر دلي درعاشقي خوش دست وشيرين کارنيست
ياد باد آن روزگار اي دل که ياري داشتي
در ميان باده نوشان اعتباري داشتي
از گذر ها ميگذشتي خيره سر هنگامه جو
روز و شب با يار يکدل مينشستي رو به رو
حاليا بي هاي و هويي آن سر افرازي چه شد؟
يار را بازي گرفتي آخر بازي چه شد؟
اين زمان ديگر سر تو با گريبان اشناست
هر دلي ارزان فروشد ياراورا اين سزاست
اعتبار هر دلي در خوبي دلدار اوست
آبروي هر کسي در آبروي يار اوست
گفته بودم با تو رسم عاشقي اين گونه نيست
پيش يار از ديگري افسانه گفتن خيره گيست
گفته بودم با تو اي ديوانه بس کن سرکشي
بس نکردي سر کشي اکنون اسير آتشي
شب سحر شد بامداد آمد تو مينالي هنوز
نوش جانت زهر حسرت اي دل رسوا بسوز...

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم
گمنام و سفر کرده و بی نام بمیرم
کس نیست که آزاد کند مرغ دلم را
پر بسته و دل خسته در این دام بمیرم
من کام دل از جلوه حسن تو گرفتم
هر چند در این معرکه ناکام بمیرم
پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم، بنشینید و هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که بد بودم و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
ای آنها که به بی برگی من می خندید
مرد باشید و... بیایید و کنارم بزنید...